قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
331
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بودند و اسباب حضور ايشان از هرچه دلخواه باشد همه آماده و مهيا تا غرهء ربيع الاول سنهء 824 اربع و عشرين و ثمانمأة كه پادشاه به شكار رفت و در آنجا از اسب شاهرخ ميرزا افتاده و ميخواست كه ايلچيان را مقيد سازد و بشهرهاى شرقى خطا فرستد مولانا حاجى يوسف و بعضى امرا درخواست نموده پادشاه را از آن رأى بازداشتند و مولانا قاضى اين مژده را بايلچيان رسانيده و اسب سياه بلندى چهار دست و پا سفيد كه ميرزا الغ بيك ارسال داشته بود عبائى زربفت بر آن انداخته به مثل آنكه از چپ و راست جامهاى زربفت به دو پوشيده بودند و جلو اسب را گرفته آهسته آهسته قدم برميداشت و پادشاه قباى سرخ زربفت پوشيده و از اطلس سياه غلافى دوخته و ريش در غلاف نهاده بر آن سوار شد و قريب يك تير پرتاب سواران از يمين و يسار صفزده و هيچكس قدم پيش و پس نمىنهاد و صفها چندانكه چشمها كار ميكرد هر صفى از صف ديگر قدرى دور تر و تا شهر بصف رژه ميرفتند و در ميانه جاى پادشاه باده داجى و مولانا قاضى ولداخى و جانداجى ميرفتند قاضى پيش آمده ايلچيانرا گفت فرود آئيد و چون پادشاه برسد سر بر زمين نهيد و آنها چنان كردند پادشاه گله آغاز كرده گفت كه تحفه و پيشكش بايد كه بغايت خوب باشد تا موجب اتحاد و مستلزم ازدياد محبت و و داد گردد و اسبيكه آورده بوديد در شكارگاه سوار شدم از غايت پيرى مرا انداخت و دست مرا به درد آورد و كبود شد بسيار طلا انداختم كه اندك تسكينى يافت ايلچيان بعرض رسانيدند كه اين اسب را بنابر آنكه يادگار صاحبقران بود از غايت تعظيم و اجلال ارسال داشت پادشاه را خوش آمده تحسين فرمود و نزديك شهر خلايق بسيار بيرون آمدند و پادشاه را به زبان خطائى دعا ميگفتند و بشوكت تمام به شهر درآمده ايلچيان بوثاق خود رفتند و در آن اثنا يكى از خواتين محبوبهء پادشاهرا قضا رسيد و هشتم جمادى الاولى اين خبر فاش شد قضا را همانشب آتشى از اثر برق بقصر پادشاه كه نو ساخته بود رسيده و بارگاهى كه هشتاد گز طول و سى گز عرض ستونها بود و در آغوش سه مرد نميگنجيد مانند لاجورد و حل روغن كرده تمام بسوخت و از روشنائى آن شهر روشن شد و در اطراف و جوانب قريب دويست و پنجاه خانه و بسيارى از مرد و زن بسوختند و طريقهء ايشان در تدفين خواتين آنست كه در كوهى كه دخمه دارند چون مرده را دفن كنند اسبان خاصهء او را در آن كوه ميگذارند كه بچرد و آنها را كسى نميگيرد و در آن سردابه بسيارى از دختران و خواجهسرايان مىباشند و علوفهء پنجساله يا بيشتر پيش ايشان مىنهند علوفه كه تمام مىشود عمر ايشان بانجام ميرسد ايلچيان پانزدهم جمادى الاولى رخصت گرفته از خان باليغ بيرون آمدند و باز بدستور بلكه بهتر مراعات يافته دهم رمضان سنهء 825 خمس و عشرين و ثمانمأة بهرات آمدند .